تبلیغات
اه... از این بدتر هم میشه؟
اه... از این بدتر هم میشه؟

تصویر رویا

1389/03/21

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده 

تماشا کن سکوتتو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار  طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه

که تو چشماتو میبندی

تو را آغوش میگیرم

تنم سر ریز رویا شه 

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

تو را آغوش میگیرم

هوا تاریک تر میشه 

خدا از دستهای تو

به من نزدیک تر میشه

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوتتو

عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه

از این تصویر رویایی

تماشا کن تماشا کن

چه بیرحمانه زیبایی...

 

دانلود موزیک

 

موسیر بدون بو: برای تو...



خاطرات روزانه ی یک بسیج ی

1389/03/21

امروز خیلی دیر پا شدم. نمازم هم که قضا شد. دیشب نمی دونم کی خوابم برد. رفته بودیم حرم امام. حاج عباس کله ی سحر اومده بود پایگاه که ما رو ببره. وقتی رسدیم جمعیت زیادی اونجا بودند. همگی قیافه هاشون عین فریب خورده های وطن فروش بود. جوری نگاه می کردند انگاری آدم ندیده بودن تا حالا. اما من و برادرام به این نگاه کردنا عادت داشتیم. کم کم برادر ای دیگه هم اومدن. همگی از دم داشتیم چرت می زدیم. تعدادمون که یه کم زیاد شد پشت سر حاجی رفتیم توی صحن. قرار بود سید حسن سخنرانی کنه. مرتیکه ی حق نشناس حتی نذاشت کفن بابا بزرگش خشک شه. همین اول کاری اومد با این سران فتنه – که به حمد الهی به زودی از صحنه ی روزگار محو میشن – زد و بند کرد. تا این یارو اومد پشت تریبون حاجی آنتن رو داد که: "بچه ها، یا علی..." حالا ما رو بگو که از اعماق حلقمون داشتیم نعره می زدیم. خدا رو شکر به خواسته امام زمان با اینکه تعدادمون کم بود اما تونستیم سخنرانیشو به گند بکشیم. جاج عباس اومد به بچه ها علی مدد گفت و بعدش هم که آقا اومدند. من به همراه برادرا سراپا گوش شدیم. به اینکه صداشون طرف ما نمی اومد ولی چنان ساکت بودیم انگاری می فهمیدیم که چی میگند.

از صحن رفتیم بیرون. حاجی با یه وانت برای برادرا ساندیس و کیک آورده بود. خدا پدر این حاجی رو بیامرزه. خیلی گرسنه م بود. همراه برادرا حمله کردیم طرف وانت. خدا خواست و 2 تا کیک با 3 تا ساندیس گیرم اومد. ناهار رو که خوردیم، حاجی یه اتوبوس واحد آورد که برادرا رو ببره پایگاه. برادرا واسه سوار شدن صف بسته بودن. توی صف زدم و رفتم پیش علی آقا، پسر حاج مرتضی و سر صحبت رو باهاش باز کردم. بیچاره فقط کیک گیرش اومده بود. تا درب رو باز کردن پریدم تو تا یه جای خالی بگیرم. بیچاره علی آقا... مجبور شد تا پایگاه سرپا وایسه. خیلی دلم براش سوخت...

غروب رفتم پایگاه. مثل اینکه به همراه برادرای دیگه، شکر خدا کاری کرده بودیم کارستون. حاجی اومد به همه احسنت گفت. یه کارتن کیک هم داد به آقا محمود تا بین برادرا پخش کنه. صدا سیما هم که کار خودشو خوب بلد بود. داشتیم اخبار می دیدیم کا اصغر آقا پرید به هوا و چنان دادی زد که نزدیک بود با شهدا مشهور بشم. می پرید و می گفت این منم. راس می گفت بنده ی خدا. تلوزیون داشت اصغر آقا رو نشون می داد که داشت شعار می داد. هزار تا صلوات نذر آقا کردم که منم نشون بده اما نداد...

شب که اومدم خونه نتونستم بخوابم. هم خسته بودم و هم ناراحت. فکر می کردم که آقا امام زمان منو دوست نداره که نذرم رو نپذیرفته...

باید مثل اصغر آقا بیشتر برم پایگاه و فعالیتم رو بیشتر کنم. شاید آقا منو قبول کنه...


موسیر بدون بو : گور پدر همه. من بازم اینجا می نویسم...


بسته شد...

1388/12/13

دیگه اینجا حکم دنیای مجازی رو واسم نداشت
آدرس جدیدم مخفی می مونه...


اعتراف بازی

1388/10/15

اینجانب توسط محمد مزده عزیز به یک بازی دعوت شدم که در نوع خود جذاب و در عین حال از برخی جهات دشوار است .  
سیستم این بازی بدین ترتیب است که شما باید طی یادداشتی در وبلاگ تان به پنج مورد از خصوصیات خود که تاکنون برای دوستان وبلاگی تان بازگوی شان نکرده اید اعتراف نموده و پس از آن نیز پنج نفر دیگر را انتخاب کرده از آنها بخواهید تا در وبلاگشان همین کار را انجام دهند . 
فکر می کنم اگر از مشقات و آبرو ریزی های این بازی بگذریم ، بازی جالبی ست و می تواند حداقل در شناساندن بیشتر ما به دوستان خوبی که تقریبا این روز ها بیشتر از همه ی دوستان دیگرمان در دنیای واقعی ، وقتمان را با آنها می گذرانیم ، کمک خوبی باشد . 
حال می رویم سراغ خصوصیات من :    

اول :  
در  صورتی که از بیرون به من نگاه کنید با یک فرد سرد و کم تحرک روبرو می شوید و حتی باور اینکه بتوانم قه قهه بزنم برایتان سخت است. اما فقط کافی است که کمی به من نزدیک شوید تا معنی تضاد تیپ و شخصیت را بفهمید!  

دوم :   
به طور افراطی عاشق تجربه گرایی هستم و این تجربه گرایی فرقی نمی کند که در کجا و در چه زمینه ایی باشد. طوری بر روی این خصلتم پافشاری می کنم که برای بعضی از تجربه ها تاوان پس داده ام ولی همیشه سعی می کنم که علاقه ام به تجربه ی جدید را تا اندازه ای عملی کنم که موجب ضرر رساندن به بقیه نشود.  

سوم :  
ولخرجم. پول توی جیبم نقش چرک کف دستانم را بازی می کند. با اینکه اکثرا مزه ی بی پولی را می چشم ولی هیچ وقت توانایی صرفه جویی مالی را ندارم. همانطور که سخت پولی به دست می آورم، همان اندازه آسان و بی خیال مایه را بر باد می دهم.

چهارم :  
خیلی متمایلم به درون. اگر افراد به برون گره و درون گرا تقسیم کنیم، من درون گرا خواهم بود. اکثرا ترجیح می دهم با خودم تنها باشم یا با تعداد اندک دوستانی که دارم. خیلی دیر و به سختی رابطه ایی جدید برقرار می کنم و بیشترین لذتم زمانی هست که با خودم و یا با یار غارم تنها باشم.  

پنجم :  
به طور عجیبی بر روی بعضی از وسایل شخصی ام وسواس دارم. خیلی کم اتفاق می افتد که اجازه ی استفاده کردن از وسایلم را به بقیه بدهم. فقط کافیست که کسی بدون اجازه به وسایلم دست بزند تا مرا تا مرز دیوانگی ببرد .

بلاخره بعد از مدت ها قول دادن به محمد مزده عزیز این پست رو گذاشتم. هر چند که به نظر خودم خیلی کلی گویی کرده ام. امیدوارم تونسته باشم قولم رو به صورت قابل قبول ادا کرده باشم.  
طبق سیستم بازی حالا نوبت انتخاب قربانیان بعدی این بازی هست. فقط امیدوارم پنج صفتشان به خوبی آنها را رسوا کند.
من این دوستانم رو انتخاب می کنم:
 
شفق ، مبینا ، علی ، مسعود و کاوه 

پ.ن : قسمت اول این پست رو از وبلاگ محمد مزده کپی برداری کردم چون همونطور که از نوشته های من می بینید، من توانایی زیادی در نوشتن ندارم 
پ.ن : نوع نگارش این پستم را سعی کردم مطابق نگارش قربانین قبلی باشد. به خاطر مشکلات نگارشی و بد خوانی هایی که به واسطه ناشی بودن من اتفاق اقتاده معذرت می خواهم  


ته تغاری

1388/10/1

 یادش یه خیر نباشه که وقتی بهش فکر می کنم می خوام گریه کنم. نمی دونم به خدا چه هیزم تری فروخته بودم که منو کرد ته تغاری خونواده. شاید بگی به به، چه عالی و از این چرت و پرتا ولی شما ته تغاری نبودی که بفهمی من چی کشیدم. اون اولا که صغیر بودم که چیزی حالیم نبود. دلم خوش بود که بعد چند سال از دنیای چهارپایان به دنیای دو پایان ارتقای سطح داده بودم و نمی دونستم که به چه بلای دچار شدم. عالم صغیر بود و نادونی اما همین وقتا بود که چیزای جدیدی یاد گرفتم. وقتی پستونکم رو ازم گرفتند یاد گرفتم که تو این دنیا یه چیزی هست به اسم دلتنگی. شبها و روزها برای پستونک عزیزم اشک ریختم و گریه کردم. اینجا بود که یه چیز جدید هم یاد گرفتم به اسم سنگدلی. چطور یه ننه می تونه بچه شو تا این حد اذیت کنه. درست که نمی بخشمش اما بهشت نصیبش بشه. خلاصه اینکه دوران طفولیت ما به بی خبری گذشت. هی زمان گذشت و هی چیزای جدید باد گرفتم.
دقیقا یادمه، 1 سال و 2 ماه و 27 روز از روزی که که ننه دیگه پوشکم نمی کرد، ظرف ماستی روکه توی خونه بود رو روی خودم و موکت خالی کردم. تا ننه اومد اول کوبید تو سر خودش و بعد کوبید تو سر من. هی کوبید و هی کوبید. همینطور که داشت میبردم بیرون تو حیاط، یه سری کلماتی به من  بابام می گفت که حالا تازه فهمیدم معنیشون چیه. - خدا از گناهاش بگذره- خلاصه منو برد توی حیاط و با شیلنگ آب، شستم. شیر آب رو بست و همینطور که داشت از اون حرفا می زد با یه حوله ی بوگندو خشکم کرد و یه لباس تنم کرد. حالا شاید بگی اینایی که میگم چه ربطی به ته تغاری بودن داره. راستش قضیه از همین جا شروع میشه. از همین لباسی که ننه خدا بیامرز تنم کرد. دیدم این لباس چقدر شبیه لباس قدیمیه داداشمه. تا خواستم به ننه بگم کوبوند تو سرم و گفت خدا ذلیلت کنه که برام آسایش نذاشتی و همین نفرین های آبکی که همتون از ننه هاتون شنیدید. خلاصه لباس رو پوشیدم و رفتم تو خونه. ظهر که شد داداشم، رضا از مدرسه اومد خونه و تا چشاش بهم افتاد عین کفتار زد زیر خنده. من که نمی دونستم این دیونه واسه چی می خنده از جلوش رد شدم و رفتم پای تلوزیون. - آه خدا... بعد 37 سال هنوز همی چیز یادمه - عوضی ولم نمیکرد. همش بهم می گفت که لباس تنم مال اون بوده و از این حرفا.
خلاصه تمام کودکی و جونی ما اینطوری گذشت. دمه عید که می شد رضا رو می بردند بازار تا واسش لباس بگیرند و منو می بردند کنار گنجه ی لباسی تا لباسای چرکی و بو گندوی رضا رو تنم کنند. تازه یه قضیه دیگه هم بود. بعد ها که عقلم یه کم رسیده شد فهمیدم بعضی از این لباسا بیشتر از اینکه رضا تنشون کنه عمر کردند. کی میتونست باور کنه که لباس تنم از بابام پیرتره. بعضی هاشون تا هفت دست چرخیده بودند و اینجا بود که فهمیدم دارم آثار فرهنگی و باستانی رو با خودم اینور و اونور می کنم.
یادمه اون وقتا یه آرزو داشتم. اینکه از رضا جلو بیوفتم. منظورم اینه که یه روز، صبح که از خواب پا می شدم میدیدم که قیافه م از رضا بزرگتر شده. اون وقت همش اون مجبور بود تا لباسای منو تنش کنه اما لامصب مثل اینکه ننه تو غذاش کود شیمیایی می ریخت، عین چیز هز روز بزرگتر میشد. خلاصه ما اینطوری بزرگ شدیم. یه کوهی از عقده، عقده ی لباسای نو، لباسایی که واسه خودم باشن...
پایان

آهای زن، از بوق سگ می رم پی نون، اونوقت هر روز میری واسه این توله ها لباس میگیری؟ مگه رضا چن دس لباس میخاد؟ همین لباسای داداششو بده تنش کنه. مگه وقتی من لباسای او داداش رضا ی عوضیم رو تن می کردم اعتراضی داشتم؟


بیا بریم

1388/09/22

مرد داشت از علت تاخیرش میگفت. اون یکی زانتیای مشکیش رو برده بود کارواش و اونجا کلی معطل شده بود. بعدش هم وقت آرایشگاه داشته. امشب هم با دوستاش برنامه ریخته بود که برند ویلای لواسونشون بساط راه بندازند. کلی از ویلاش تعریف کرد، اینکه چقدر اونجا رو دوست داره. به خصوص درختای نسبتا بزرگش و حوض آبی که روش رو جلبک گرفته. احتمالا هفته ی دیگه هم چند روزی می رفت کیش. توی این موقه سال هوای جنوب حیلی دلچسبه. بهش قول داد که اگه رفت حتما براش سوغاتی بیاره.
زن داشت از برنامه ی امشبش می گفت که با دوستاش می خواد بره فرحزاد. همین 1 ساعت پیش از باشگاه ائروبیک برگشته بود. به خدمتکارشون سپرده بود که وان حمام رو براش روبراه کنه. هر دوتاشون قبول داشتند که حمام آب گرم بعد از ائروبیک خیلی می چسبه.
بعد از نیم ساعت از هم خداحافظی کردند. همدیگه رو بوسیدند و به همدیگه یه شاخه گل قرمز دادند و در خالی که برای هم دست تکون می دادند، رفتند.
مرد که پسری 22 ساله بود از پشت سیستم کافی نت بلند شد، رفت جلو و حساب کرد و با قدم هایی سریع از کافی نت دور شد. بابت نیم ساعت تاخیر، حتما توی تعمیرگاه بازخواست می شد.
زن که دختری 18 ساله بود، اینترنت دیال آپ سیستمش رو قطع کرد و رفت که گوشه اتاقش که کتاب حسابانش اونجا بود. فردا امتحان داشت و تا حالا هیچی نخونده بود.
زن و مرد هر دو داشتند به این فکر میکردند که دفعه بعد چه کاری واسه انجام دادن دارند. این موقع ها دبی خیلی خوش می گذره. اون سوناتا ی نقره ای هم باید روغن عوض میکرد
پ.ن : خودم می دونم... خیلی مزخرفه این پستم.


رابطه ی جبری

1388/09/18

از وقتی شنیده بود دل به دل راه داره، همش به اون فکر می کرد و اسمش رو زمزمه می کرد.
مردک احمق به این فکر نمی کرد که دلش نمی تونه زورکی به دل اون راه پیدا کنه.
احمق ها سزاوار همین اند


توهم

1388/09/12

مسافرای محترم، 20 دقیقه برای ناهار و نماز توقف داریم. لطف کنید و از اتوبوس پیاده بشید
با عجله همراه با بقیه پیاده شدم. یه غذاخوری بین راهی بود. از ظاهرش چرک می بارید. از همون هایی که هر کوفتی رو به عنوان غذا و با قیمت کوفتی تر به خورد ملت میدند. ترجیح میدم صدای ناله ی معده م رو بشنوم اما از این جور جاها غدا نگیرم. خوبی این رستوران ها اینه که همشون طبق یه قانون ناتوشته ی مسخره کنارشون یه سوپرماکتی دارند. همین که از اتوبوس پییاده شدم رفتم طرف جهتی که تابلوی توالت نشون می داد اما باز مثل همیشه دیر کردم. باید برای این کار هم توی صف بمونم و بوی توالت رو بفرستم توی ریه های عزیزم. بعد از چند بار ورود و خروج عزیزان نوبت من رسید تا استفاده ام رو از توالتی که چند دقیقه ای براش تو صف بودم بکنم. همین که رفتم تو خودم رو لعنت کردم که چرا بیخود منتظر موندم. می تونستم برم پشت غذاخوری، پشت خاکریزی، جایی. مطمئنم هر جا میرفتم پاکتر از اینجا بود. چند دقیقه ایی از عمر نازنینم رو توی اون توالت سر کردم. در رو که باز کردم دیدم چند نفری توی صف وایسادند. خیلی دلم می خواست دستشون رو می گرفتم و می بردمشون پشت غذاخوری، پشت خاکریزی ، جایی.
توی سوپر مارکت کیک و شیر کاکائویی گرفتم. بیرون سرد بود واسه همین رفتم توی سالن غذاخوری. چند نفری نشسته بودند و غذای لذیذ و کثیفشون رو می بلعیدند. یه گوشه ای نشستم. میز جلوییم دو دختر همسن خودم بودند که پشت به من نشسته بودند. شیر کاکائوم رو مک می زدم و بقیه رو وارسی می کردم. حین فضولی فکرم به همه جا می رفت. کسانی که توی سالن غذاخوری بودند کم کم، خوشحال از خوردن غذای چرکیشون از سالن خارج می شدند و من ساکت یه گوشه، بقیه رو نگاه می کردم. بعد از مدتی همه رفتند بیرون و تنها من موندم و دو دختر جلوییم. داشتم با پاکت شیر کاکائو ور می رفتم که یکی از دخترا برگشت و نیم نگاهی بهم انداخت، به طرف دوستش برگشت، چند جمله ای با هم صحبت کردند و بعدش زدند زیر خنده. تقریبا بیست دقیقه ای از توقف اتوبوس می گذشت و امکان داشت اتوبوس بره. ولی مگه میشه سه نفر رو جا بذاره. یه جورای این دو دختر رو مساوی با اتوبوس می دیدم. به نظرم از میز اونها میشد اتوبوسو دید. تا حالا دو مرتبه برگشته بودند و بهم نگاه کرده بودند. خواستم بلندبشم و یه نگاهی به اتوبوس بندازم ولی واقعا حبف بود این دو دختر رو ول کنم. خودم رو آماده کردم که ایندفعه برگشتند و بهم نگاه کردند لبخندی تحویلشون بدم. دختره که برگشت لبخند معنی داری روی لبام بود. بی هیچ عکس العملی برگشت و دوباره مشغول صحبت شدند. به این فکر کردم که چه خوب میشد تنها یه دختر اینجا بود. اونوقت توی اتوبوس جام رو با کنار دستیش عوض می کردم و تا برسیم حوصله م سر نمی رفت. باز یکیشون برگشت و بهم نگاه کرد. این یکی چهره ش بهتر از دوستش بود. من که اینو ترجیح میدم. دخترا بلند شدند و رفتند بیرون از سالن غذاخوری و من که یه گوشه داشتم بهشون نگاه می کردم انتخابم رو عوض کردم. اون یکی استیلش حرف نداشت. از سالن که رفتند بیرون دیگه نتونستم ببینمشون. تا بیام به یه نقطه خیره بشم صدای ناله و جیغ گنگی شنیدم. صدای دو دختر بود. بلند شدم و رفتم بیرون. دو دختر با حالتی عصبی و ناراحت بیرون وایساده بودند و اثری از اتوبوس نبود. نبضم شدت گرفت. منی که همیشه توی دلم فحش می دادم ایندفعه صدادار به شوفر و کمکش فحش دادم. اونقدر عصبانی شدم که دستام به لرزه افتادند. رو به دو دختر کردم و داد زدم مگه شما حواستون نبود مگه اتوبوسو نمی دیدید. چرا نشسته بودید و منو اسکل کردید. حرفم که تمام شد دختر رو به دوستش کرد و گفت زکی... اینو. بهت نگفتم این بابا قیافش شوت می خوره؟ بهت نگفتم خودمون یه نگاهی به اتوبوس بندازیم بهتره تا به این مرتیکه ی احمق نگاه کنیم؟ بهت نگفتم؟ دوستش دست توی موهاش برد و کلافه جواب داد آخه چه می دونستم این مردک عوضی از اونجا اتوبوسو نمیبینه؟ اونطوری که نشسته بود و نیشش رو باز کرده بود، آدم فکر می کرد پروفسوره اما مثل اینکه آقا اندازه ی یه بز هم حالیش نیس.
من که از شدت عصبانیت پلک هام هم می لرزید با شنیدن این حرفا  توی دلم فحش دادم. برگشتم و رفتم اونور جاده به امبد گیر اومدن ماشینی که منو ببره. اون ور جاده دو دختر داشتند بلند بلند و عصبی داد می زدند. با دستشون منو نشون می دادند و فک هاشونو بالا پایین می کردند.
داشتم به این فکر می کردم به کدومشون پیشنهاد بدم که اتوبوسی چند متر جلوتر ترمز کرد. سوار که می شدم توی دلم به طراح این اتوبوس ها فحش می دادم که چرا سه تا صندلی رو کنار هم نذاشته. انخاب خیلی سختی بود که تنها یکیشون رو انتخاب کنم

پ.ن :  این متن برگرفته از واقعیت،خیال،خواب،آرزو،کابوس و هر چیز دیگری نمی باشد. متنی است که همانطور از هیچ به وجود آمده به اندازه هیچ هم ارزش دارد پس لطفا به غیر از انتقاد سازنده کامنت دیگری نگذارید


محبت عوضی

1388/09/11

مرد نشسته بود و کانال عوض می کرد. گاهی که با شبکه ای حال می کرد مکثی می کرد و دوباره کانال عوض می کرد. دختر با عروسکش ور می رفت و پسر یه گوشه مشق فرداش رو می نوشت. هیچ صدایی به جز کانال هایی که مدام عوض می شدند نمی اومد.
دختر سرش رو بلند کرد و رو به مرد : " بابا... من بستنی می خوام" مرد دستش رو از روی کنترل برداشت و سرش رو چرخوند طرف دختر " آخه دخترم ، این وقت شب بستنی از کجا واست گیر بیارم؟ " ، " من نمی دونم، من بستنی می خوام بابا" و با گفتن این جمله بود که زد زیر یک گریه لوس. مرد دوباره دستش رفت روی کنترل و در حالی که به تلوزیون و کانال هاش نگاه می کرد گفت: " آهای پسر، میری واسه خواهرت بستنی می گیری، باشه؟ ". پسر که توی این مدت ساکت مونده بود با این حرف مرد ریتم تپش قلبش تندتر شد. به مرد نگاهی کرد ولی جز نمای از پشت مرد ندید. چشمان مرد را ندید که با نگاهش بهشون بفهمونه که خیلی براش سخته که توی این سرما و این وقت شب بیرون بره. اصلا مگه توی این وقت شب  مغازه ای هم باز بود؟ ولی فایده ای نداشت. حاضر بود تمام شب رو در این سرما بیرون سر کنه و ولی کتک های پدرش رو دوباره تجربه نکنه. حتی با فکر کردن به کتک هایی که تا حالا خورده بود دردش می گرفت. رفت پیش مرد و بی هیچ حرفی پول رو از مرد گرفت. کاپشنش رو پوشید و صورتش رو تو نوازش سوزی که از بیرون می اومد قرار داد. نیم ساعت بعد پسر در حالی که می لرزید و دستاش بی حس شده بودند با یک بستنی برگشت. وارد خونه که شد بی هیچ حرفی رفت پیش مرد. بستنی رو تحویل داد رفت کنار بخاری و با مالش دستاش سعی کرد که خون رو توی دستاش جاری کنه. مرد دستش رو از روی کنترل برداشت، رو کرد به دختر. "بیا دخترم، اینم بستنی، این مدلی رو دوست داری؟ " دختر دهنش رو تا جایی که میتونست باز کرد و دندون هاش رو ریخت بیرون و در حالی که چشماش رو گرد کرده بود گفت " آره بابایی، خیلی دوست دارم" . رفت به طرف مرد و خودش رو انداخت توی بغل مرد. مرد که با این کار دختر مجبور شده بود کنترل رو زمین بذاره دختر رو توی بغلش فشرد، پیشونیش رو بوسید و بستنی رو داد دستش. دختر مرد رو بوسید و در حالی که بستنی رو باز می کرد رفت طرف عروسکش.
و پسر به سرعت دستاش رو می مالید و همه چیز رو نگاه می کرد. دفتر مشقش رو نگاه می کرد که ناتمام مونده بود و به این فکر می کرد که خواهرش باید اون رو می بوسید، نه اون مرد رو.
چند بار بستنی بخرم و مرد بوسیده بشه؟ چند بار؟   


با یکی، موضوع این است

1388/08/27

دختر سرش را پایین انداخته بود و همین طور که با خودش حرف می زد راه می رفت
_ دوستام همه با یکی اند. همه یکی دارند. آخه چرا من ندارم؟ مگه من چیم از اونا کمتره؟
دختر همین طور که داشت شخصیتش رو در مقابل دوستانش بالا می برد چشمش به یه نفر که از جلو می آمد افتاد
_ هی آقا... آره شما، می خوای با من باشی؟
__ ها... با منید؟
- آقا تو رو خدا بیا با من باش. دوستام همه با کسی اند و من تنهام
__ مطمئنید که سالمید؟ این دیگه چه حرفیه؟!
_ سالمم به خدا. هر یک از دوستام واسه خودشون یکی پیدا کردن و فقط من تنهام
__ آها... که این طور. باید فکر کنم
_ باشه آقا... بدونید که من شما رو خیلی دوست دارم آقا
__ اهوم... باشه قبوله
_وای باورم نمیشه. یعنی من الان با کسی ام. حالا عشق من کجا بریم با هم؟
__ الان که من جایی کار دارم و شب میرم خونه. ساعت 10 شب بیا به این آدرس
_ باشه آقا... من حتی حاضرم جونم رو هم برای عشقم بدم
__ خب... من دیگه باید برم.
_ باشه... خداحافظ عزیزم
و دختر در حالی به رفتن و دور شدن عشق تازه از راه رسیده اش نگاه می کرد در دلش برای خودش نوشابه باز می کرد به خاطر این همه زرنگی.
او حالا مثل دوستانش با یکی بود

پ.ن 1: و فرزند آدم، همانا عشق را قرار دادیم در میان شما و بهره نمی برید از آن مگر دارای عقل باشید. باشد که عاشق عاقل باشید وگرنه...
پ.ن 2: و اینچنین دختر در ساعت 10 شب خودش و مادر عشق را به فنا داد
پ.ن 3: لوس و بی مزه خودتی. این وبلاگ منه و هر چی دوست دارم توش میزارم. خودخواه هم خودتی


تعداد کل صفحات: (7) 1   2   3   4   5   6   7   

فهرست وبلاگ

آرشیو

نویسنده

پیوندها

آمار

  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

آخرین پستها